-
تاریخ: 1401/11/3 ساعت: 17:36
صحبت های ما یک طرفه است. اون از خودش میگه منم از خودش.مادرم رو میگم. سعی میکنم هر دو سه روز یک بار باهاش صحبت کنم ولی تمام حرفهایمان خلاصه میشه در خودشو پدرم و اوضاع و احوال اقوام. میپرسه حال تو و امین چطوره و تنها در چند کلمه میشنوه که حال ما خوب است. این که دیشب خواب خیلی بدی دیدم و از شدت غصه از ...
نشانه
-
تاریخ: 1397/1/21 ساعت: 13:17
سلامبعد از مدت ها سلام. سلامی از جنس او. او که هر چه داریم از اوست.درست هفته پیش بود که با خانم دکتر گرم صحبت بودیم. در لا به لای حرفام یکی از سوال هایی که ذهنم را درگیر کرده بود را بیان کردم."خانم دکتر، چطور میشه یکی که اینقدر بدی به دیگران میکنه، کسی که اینقدر پشت سرش آه و نفرینه ، داره اینقدر خوب...
درهای بسته زندگیم
-
تاریخ: 1396/8/20 ساعت: 17:18
این روزها به طور عجیبی بد می گذرد. بدتر از آن چیزی که بشود تصور کرد. مدام پشت سر هم بد شانسی از در و دیوار می ریزد. تنها اتفاق مثبت زندگیم این بود که در 20 شهریور ماه از پایان نامه ام به بهترین نحو ممکن دفاع کردم و الان در انتظار آماده شد
تلاش برای پایان دادن
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 7:41
اسفندی دیگر آمد. اسفند و شلوغی پایان سال. اسفند و تلاش برای پایان دادن به چیزهایی که از ابتدای سال یا شاید هم از سال های قبل تا الان ذهن و روحم را درگیر خودش کرده. یا شاید هم تلاش برای آغاز فصلی نو در زندگی....... به طرز وحشتناکی درگیرم. به طرز وحشتناکی در ذهنم منتظر وقوع اتفاقاتی هستم که برای رسیدن
این روزها
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 7:41
نمی دونم تا کجای زندگیم نوشتم. یه مدتی هست که زیاد دستم به نوشتن نمیره شاید مشغله زندگی نمیزاره. شاید هم تردید در نوشتن دارم. یا شاید هم بی فایده بودن این کار . تغییر نگرشم نسبت به افراد و یا وقایع زندگیم که در اینجا ازشون نوشتم هم در این امر بی تأثیر نیست. هر دلیلی که دارد امروز به اینجا آمدم تا بن
الهه ی بندر
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 7:41
ناگهان یاد تو افتادم. کودک بودم. خیلی کودک تر از آن چیزی که بشود نامش را کودک گذاشت ولی درست یادم هست. درست به یاد دارم آن روز را.xa0 شاید فقط 5-6 سال داشتم و تو دختر بچه ای 14-15 ساله بودی. اسمت الهه بود. یک دختر بندری با چشمان سبز و جذاب. با اینکه کودک بودم و خیلی چیزها را نمیفهمیدم ولی به خوبی می...
شد
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 7:41
بالاخره شد. قبل از عید ازتون خواسته بودم برام دعا کنید که دو تا موضوعی که در زندگیم به شدت ذهنم را درگیر خودش کرده به سرانجام برسد. یکی از آن ها قبل از عید به وقوع پیوست ولی دیگری ... باید از همین جا بلند اعلام کنم در تاریخ 1396/02/29 در ساعت حدود 18:30 موضوع شخصی زندگیم که برایم یک جورایی معضل شده
برملایش کردم
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 7:41
همیشه تا به امروز هر زمان که با هم تنها میشدیم و حرف از آینده ی نامعلوممان میشد من سریع میگفتم بچه اولویت زندگی ما نیست و نباید هم باشه. من تو را دارم و تو هم مرا و همین بس. بچه ای هم باشد خوب است ولی الزام نیست. اصلا من بچه نمی خوام. هر چی فکر میکنم دردسر زیاد داره. اگه بچه ای بیاد امکان داره بین م
تا تو نخواهی نمیشود
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 7:41
عزیزxa0من روزها از پی هم میگذرند و من در تمام این مدت دغدغه ام به وجود آوردن توست. تویی که نمیدانم دختری یا پسر و نمیدانم باید چگونه صدایت بکنم. این روزها در من تشویشی از شدن و نشدن از ناامیدی و امید موج می زند. لحظه ای حس میکنم که در به وجود آوردنت به نتیجه مطلوبمان رسیده ایم و لحظه ای دیگر ناامیدا...
انتظار
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 7:41
عزیز من! xa0قبل تر، از تو خواستم که بیای. به تو گفتم که من و بابات تمام تلاشمون رو این ماه کردیم. و دروغ نگم تمام حواسمون فقط و فقط به تو بود. از اول این هفته، گه گاهی حالت تهوع دارم. زیر دلم گاه گاهی تیر میکشد. پهلو درد نیز گاهی. کشاله های رانم نیز موجی از درد در آن حرکت میکند. کمر درد را که نگو. د...
ارائه درس رفتار سازمانی
-
تاریخ: 1395/10/2 ساعت: 0:46
میدونم که خیلی وقته سری به خلوتم نزدم. اونقدر مشغله درسی و کاری و صد البته زندگی مشترکم زیاد بوده که فرصتی برای گذراندن در خلوتم پیدا نکردم.xa0 دیروز در دانشگاه پروژه عظیمی رو من و یکی از همکلاسیهایم ارائه دادیم که در نوع خودش بی نظیر بود. دو نفر بودیم که باید روی این پروژه کار می کردیم و مثل اغلب پ...
غریبه
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 3:35
دیشب بود. xa0آره ... دیشب بود که ذره ای از من در میدان انقلاب در خیابان جمالزاده در مقابل آش فروشی نیکوصفت، جا ماند. برای خرید چند کتاب دانشگاهی به خیابان انقلاب رفتیم. پس از خرید کتاب، احساس گرسنگی باعث شد که سر از آش فروشی معروف منطقه در بیاریم. ازدحام جمعیت باعث شد به سختی خودمان را به جلوی کانتر...
من
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 3:35
با آمدن سال جدید یک سال دیگر هم به عمر من و تو اضافه شد. به خودم که نگاه میکنم مهربان تر شده ام. دلسوزتر. تنهاتر. غمگین تر و منزوی تر. پر فشار و استرس نه ؛ ولی پر مشغله. کدبانو نه ؛ ولی خانه دار. لال نه ، ولی ساکت.xa0 غم خوار نه ؛ ولی دلسوز. بی دغدغه و بی کار نه ؛ ولی بی حوصله. من خسته هست. از هجوم ...
سارا
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 3:34
سلام از تو مینویسم. امروز، وقت، و هوش و حواسم تنها سمت توست.xa0 امروز که نه. یک هفته ای هست که تو لحظه لحظه در ذهنم قدم میزنی. قدم که نه. تند تند راه میروی. بعضی وقتا هم میدوی. آنقدر سریع میدوی که گاهی، هم خودت به زمین میخوری و هم من، و هم روح و روانم، و هم احساسم. اگر این مطلب بی سر و ته و گسسته از...
دوست
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 3:34
چند وقت پیش با یکی از دوستان برای تنیس بازی کردن و بعد هم استخر قرار گذاشتم. دوست صمیمی که نه. یک دوست معمولی.xa0 خوب دوست معمولی هم که نه. یک همکار. یک همکار خاص یا همیشگی یا کسی که حداقل در واحد ما باشد هم نه. یک همکار معمولی که شاید به واسطه اینکه همبازی تنیس بود بیشتر از بقیه او را ملاقات می کنم...