ناگهان یاد تو افتادم.
کودک بودم. خیلی کودک تر از آن چیزی که بشود نامش را کودک گذاشت ولی درست یادم هست. درست به یاد دارم آن روز را.
شاید فقط 5-6 سال داشتم و تو دختر بچه ای 14-15 ساله بودی. اسمت الهه بود. یک دختر بندری با چشمان سبز و جذاب.
با اینکه کودک بودم و خیلی چیزها را نمیفهمیدم ولی به خوبی میتوانستم خیلی چیزها را درک کنم.
یک بعد از ظهر بود. تمام همسایه ها در محل جمع شدند و شاهد شلاق خوردن یک زن و یک مرد بودند. ما نیز حضور داشتیم. ولی کاش هیچ وقت آنجا نبودیم. چرا که برایم صحنه ای به تصویر کشیده شد که هنوزم که هنوز است از ذهنم پاک نشده است.
صد ضربه ای شد که بر پشتشان زدند و با هر ضربه فریادی از ته وجود سر می دادند.
پشت زن و مرد کاملا پر خون شده بود و با هر ضربه شکافی از خون در پشتشان نقش می بست. وای خدای من... انگار که روز محشر بود.
چیزی نمیفهمیدم از آن روز. از مادرم پرسیدم و او گفت این آقا و خانم کار اشتباهی انجام داده اند و الان دارند مجازات می شوند.
گریه ام گرفت. نمی دانستم دلم برای آه و ناله آن مرد و زن بسوزد و یا برای تو. برای تو که هر چند معصوم و بی گناه بودی ولی آیا بعد از آن روز نیز می توانستی در نظر این مردمان به مانند قبل خودت را نشان دهی؟
خورد شدی. به وضوح می شد خورد شدنت را دید. تو آن روز فرو ریختی و من به خاطرت اشک ریختم. و بعد از آن تا مدت ها دعا می کردم پدر و مادرم خطایی ناخواسته انجام ندهند که باعث بشود من نیز مثل تو آن روز را تجربه کنم.
نمیدانم چرا امروز بعد از 20 سال و خورده ای یاد تو افتادم. یاد تویی که پس از آن روز دیگر هیچ وقت ندیدمت.
به راستی الان کجایی؟ سرنوشت پس از آن روز به کجا تو را برد؟
برچسب:
نویسنده: پرهام کمالی