عزیز من! قبل تر، از تو خواستم که بیای. به تو گفتم که من و بابات تمام تلاشمون رو این ماه کردیم. و دروغ نگم تمام حواسمون فقط و فقط به تو بود.
از اول این هفته، گه گاهی حالت تهوع دارم. زیر دلم گاه گاهی تیر میکشد. پهلو درد نیز گاهی. کشاله های رانم نیز موجی از درد در آن حرکت میکند. کمر درد را که نگو. دیروز از درد کمر در حین رانندگی از محل کار تا خانه هر لحظه میخواستم ماشین را متوقف کنم و کمی راه بروم تا شاید مسکنی باشد برایم. بیحال و حوصه ام. یه سرما خوردگی جزئی نیز انگار دارم.
در سایت های مختلف که جستجو کردم متوجه شدم اینها میتوانند علائم بارداری باشند. ولی نه اینقدر زود!!! نمیدانم که واقعا تو داری می آیی و یا توهم و رویای با تو بودن است؟؟
بیشتر دردها و حالت تهوع هایم را سعی میکنم به بابات نگم. چون میترسم الکی دلخوش آمدنت شود و آن دلخوشی ایی عبث باشد.
از لحاظ روحی نیز حال خوشی ندارم. دیشب که از مهمانی (خانه مامان بابای بابات) به خانه آمدیم حالت تهوع شدید داشتم. نیم ساعتی در اتاقت در کنار در تراس، در آن تاریکی نشستم تا کمی هوای آزاد بهم بخورد. شاید اینگونه آرام شوم. از بابات خواستم بهم یک لیمو ترش بدهد بو کنم. آخه شنیده بودم لیمو ترش برطرف کننده حالت تهوع است. ناخودآگاه گریه میکردم و نگران آینده نامعلومان بودم. با خودم میگفتم آیا واقعا اگر تو وجود داشته باشی ما قادر به خوشبخت کردن تو هستیم؟؟ آبا می توانیم با وجودمان غرق خوشحالیت کنیم؟ اصلا من می توانم به درستی در این 9 ماه در وجودم از تو مراقبت کنم تا صحیح و سالم به دنیا بیای؟ بعد از چند لحظه زندگی برایم پر از تهی شد و فقط احساس مرگ میکردم..... شب خوبی نبود. حالت تهوع زیادی داشتم. بدتر از همه این است که نمیخواستم کسی از حالاتم با خبر شود. تمام غم های عالم دیشب روی سرم خراب شده بودند. یک ماه دیگه میخوام از پایان نامه ام دفاع کنم. ولی اصلا مستلط نیستم. و کلی کار قبل از دفاع دارم که باید انجام بدم. در سر کار نیز از آخرین روز تیر ماه دست تنها شده ام. و همش باید سر کار از این طرف به آن طرف بدوم تا در کارهایم کوچکترین قصوری صورت نگیرید....
دیروز با یکی از همکارانم که تازه دخترش را به دنیا آورده بود صحبت میکردم. از دکترش تعریف میکرد و به من نیز پیشنهاد میداد اگر روزی خواستی بچه دار شوی دکتر من گزینه مناسبی است. در خلال حرفهایش چند باری بر این جمله تأکید کرد: اگر میخواهی بچه دار شوی باید اول از این بخش که داری کار میکنی بری. چون اونجا استرسش زیاده و برای بچه دار شدن بد است.... اولش دلم گرفت. چون حس کردم درست میگه و با شرایط فاجعه خودم که قیاس کردم آن را امری نشدنی پنداشتم ولی پس از کلی کلنجار به این نتیجه رسیدم که اگر خدا بخواهد هر نشدنی ایی شدنی میشود و اگر او نخواهد نمیشود که نمیشود.
عزیز دلم نمیدونم الان تو در من شکل گرفته ای یا نه. قاعدتاً باید یک هفته ای صبر کنم تا متوجه شوم. ولی چه کنم که دل در دلم نیست و مدام دوست دارم از بودنت با خبر شوم. عزیز من! اگر در حال شکل گرفتنی برای ماندنت تلاش کنم. تلاش کن. بگذار از همین الان به تو به عنوان یک فرد محکم و قدرتمند افتخار کنم. قطعا با ماندنت اولین هدیه ات را به ما خواهی داد.
برچسب:
نویسنده: پرهام کمالی