همیشه تا به امروز هر زمان که با هم تنها میشدیم و حرف از آینده ی نامعلوممان میشد من سریع میگفتم بچه اولویت زندگی ما نیست و نباید هم باشه.
من تو را دارم و تو هم مرا و همین بس.
بچه ای هم باشد خوب است ولی الزام نیست.
اصلا من بچه نمی خوام. هر چی فکر میکنم دردسر زیاد داره.
اگه بچه ای بیاد امکان داره بین من و تو فاصله بیفته.
اصلا ما می تونیم از پس هزینه های یک بچه بر بیایم؟
و و و
همه این ها را میگفتم و او گاهی اظهار نظر میکرد چه منفی و چه مثبت و گاهی نیز سکوت.
تمام اینها شاید به نسبتی دغدغه های من بود ولی راستیتش بیش از دغدغه ترسم بود. ترس از اینکه مشکلی داشته باشم و قادر به بچه دار شدن نباشم و با بیان احساسات بی پایه و اساسم سرخورده شم.
هیچ وقت در زندگی تا اطمینان از تعلقم به چیزی پیدا نکردم به آن چیز دل نبستم ولی انگار دیگر نمیشود و یا در این یک مورد عنان از کف داده بودم.
از ششم تیر ماه به طور جدی اقدام به این کار کردیم. حتی همان روز ششم هم ازم سوال کرد که آیا آمادگی اش را داری و من کمی نگاهش کردم و بعد سکوت .... دو مرتبه ازم سوال کرد و به شکلی وادارم کرد به جواب و من گفتم: می ترسم. مسئولیت بزرگیه. و تغییر بزرگی. همیشه از تغییر میترسیدم و الان نیز. چه تغییر مثبت و چه منفی. من میترسم. آیا ما از پسش بر میایم؟
و پس از کمی سکوت که در بینمان رد و بدل شد در نهایت گفتم: اقدام کنیم...
اشتباه نکرده باشم سه بار تا به امروز این کار را کردیم ولی نتیجه ای نداشت. قطعا یک وقفه یک هفته ای خواهیم داشت و سپس از دو مرتبه.
اولین بار که این کار را کردیم به خیالم تلاشمان به ثمر رسیده است کلی افکارم درگیر شد. حتی از فردای آن روز مثل آدمهایی که به یک باور رسیده اند در راه رفتنم و فعالیت های روزانه ام مراعت میکردم. یک وقت تند راه نروم اتفاقی برای آنچه در وجودم شکل گرفته است بیفتد...
از فرداش هم در اینترنت کلی جستجو کردم و تمام بایدها و نبایدهای دوران بارداری را خواندم و برای خودم چندین بار مرور کردم تا خدایی نکرده یادم نرود.
ولی این حس زیبا فقط چند روز دوام داشت... سرخورده نشدم ولی کمی اضطراب ته ته قلبم شکل گرفت.
بعد از ظهر که به خانه آمد بی مهابا گفتم: نشد. من باردار نیستم هنوز ...
و به طور غیر ارادی محکم بغلش کردم و گفتم: من بچه میخوام. من دوست دارم مادر بشم.
متعجبانه نگاهم کرد و گفت: تو که همش میگفتی بچه نمیخوام و خودمون دو تا و ....
نگذاشتم حرفش تمام شود و ادامه دادم: ولی حالا میخوام. من بچه میخوام. بچه تو رو هم میخوام. فقط بچه تو. میخوام ازت بچه داشته باشم.
سکوت کرد ولی به وضوح میشد نگرانی را در چهره اش دید. به نظر می آمد او نیز نگرانی من را تا به امروز داشته است. نگرانی از عدم توانایی بچه دار شدن.
نمیدونم چرا به این صراحت ازش خواستم برای بچه دار شدن تلاش کنیم. من هیچ وقت همچین شخصیتی نداشته ام ولی این بار انگار ندایی در قلبم از من میخواستم که تلاش کنیم.
در این یک هفته که نتیجه ای ندیدیم من هر ثانیه امیدوار میشوم و هر ثانیه ناامید. گیر کرده ام. بین یک حسی ما بین این احساس ها گیر کرده ام.
دوست داشتم بچه مان فروردینی بشه. نه به خاطر اینکه فروردینی ها رو دوست دارم. نه. اتفاقا زیاد میونه خوشی هم با فروردینی ها ندارم ولی خوب دوست داشتم خانواده ی بهاری باشیم. من خردادی اون اردیبهشتی و بچه مان نیز فروردینی. ولی خوب وقتی دیدم فعلا اقداممان به نتیجه نرسیده فهمیدم من باز هم حق انتخابی ندارم. من باید به مانند سایر خواسته هایم فقط و فقط دعا کنم که بشود حالا هر وقت که اون بالایی بخواهد و صلاح بداند.
خدایا یک هفته ای میشود که خودم را درگیر این پروژه کرده ام. ازت خواهش میکنم نظر لطفی به من بنده حقیر بکن و خواسته ام را برآورده کن. برآورده کن که جز تو کسی را قادر به برآورده کردنش نمیدانم.
دختر و پسر بودنش برایم اهمیتی ناچیز دارد و در وهله اول سلامتیش دعای من است.
پی نوشت:
با کلی در اینترنت فهمیدم که خوردن قرص فولیک اسید یکی از واجبات در دوره اقدام است.
برچسب:
نویسنده: پرهام کمالی