میدونم که خیلی وقته سری به خلوتم نزدم. اونقدر مشغله درسی و کاری و صد البته زندگی مشترکم زیاد بوده که فرصتی برای گذراندن در خلوتم پیدا نکردم.
دیروز در دانشگاه پروژه عظیمی رو من و یکی از همکلاسیهایم ارائه دادیم که در نوع خودش بی نظیر بود.
دو نفر بودیم که باید روی این پروژه کار می کردیم و مثل اغلب پروژه های قبل، این من بودم که به تنهایی تمام بار رو بر دوش کشیدم و در آخر به نام هر دویمان تمام شد.
یک هفته تمام، فکر و ذهنم را درگیر خودش کرده بود. اونقدر درگیر بودم که دست چپم بی وقفه در آن ایام از فشار عصبی درد میکرد.
دیروز وقتی اسلاید آخر را با موفقیت توضیح دادم و درست وقتی که همکلاسی هایم برایم دست زدند و از انتهای کلاس صدای ناآشنایی بلند فریاد زد عالی بود، درست در همان لحظه از شدت خستگی و فشار روحی و روانی فروریختم. همه در شگفت بودن که چقدر روی این پروژه وقت گذاشته بودم و برخلاف انتظارشان که باید پس از تحسین های استاد و حضار ، از خوشی در خود نگنجم من آنقدر خسته بودم که نمی توانستم حسی به نام خوشحالی را نشان دهم.
وقتی در جای خود آرام گرفتم به یکباره غم عظیم و پوچی مطلقی تمام روح و جسمم را فرا گرفت. همین الان نیز قادر به بیان حس اون لحظه ام نیستم. ولی یاد یک جمله ای افتادم: لذتی که در تلاش کردن برای رسیدن به پایان است در پایان نیست. اون لحظه، لحظه ای بود که از اول ترم انتظارش را می کشیدم و درست وقتی که مؤعد فرا رسید من حس زیبایی که انتظارش را داشتم نداشتم ....
این چند مدت دغدغه کمر درد امین رو هم داشتم. نگرانی عجیبی که دلیلی برای بروز آن به خودش نمی دیدم. سر خود دکتر رفتنش و درمان عجیب و غریبش هر روز بیشتر از قبل نگرانم می کرد. مخالفتم را از راه درمانی که پیش گرفته از همان ابتدا نشان دادم و این مخالفت کمکی در تغییر مسیر نامعلومی که در به نتیجه رسیدنش عظمش را جزم کرده بود نداشت تا اینکه خانواده اش نیز وارد ماجرا شدند و از او خواستند به این نوع درمان خاتمه دهد.
هر چند منصرف شدنش از این نوع درمان خوشحالم کرد ولی دوست داشتم همان موقع که از او خواستم از این نوع درمان دست بکشد این کار را میکرد. در هر صورت باید به فکر دکتر جدیدی برای ادامه درمان بود. امیدوارم موضوع جدی ایی نباشد. چرا که قطعا رو ح و روانم را بهم می ریزد.
برچسب:
نویسنده: پرهام کمالی