
نمی دونم تا کجای زندگیم نوشتم. یه مدتی هست که زیاد دستم به نوشتن نمیره شاید مشغله زندگی نمیزاره. شاید هم تردید در نوشتن دارم. یا شاید هم بی فایده بودن این کار . تغییر نگرشم نسبت به افراد و یا وقایع زندگیم که در اینجا ازشون نوشتم هم در این امر بی تأثیر نیست. هر دلیلی که دارد امروز به اینجا آمدم تا بن...
ادامه مطلب
عزیزمن روزها از پی هم میگذرند و من در تمام این مدت دغدغه ام به وجود آوردن توست. تویی که نمیدانم دختری یا پسر و نمیدانم باید چگونه صدایت بکنم. این روزها در من تشویشی از شدن و نشدن از ناامیدی و امید موج می زند. لحظه ای حس میکنم که در به وجود آوردنت به نتیجه مطلوبمان رسیده ایم و لحظه ای دیگر ناامیدانه...
ادامه مطلب
با آمدن سال جدید یک سال دیگر هم به عمر من و تو اضافه شد. به خودم که نگاه میکنم مهربان تر شده ام. دلسوزتر. تنهاتر. غمگین تر و منزوی تر. پر فشار و استرس نه ؛ ولی پر مشغله. کدبانو نه ؛ ولی خانه دار. لال نه ، ولی ساکت. غم خوار نه ؛ ولی دلسوز. بی دغدغه و بی کار نه ؛ ولی بی حوصله. من خسته هست. از هجوم نقاب های رنگارنگ. من؛ خسته هست. از دویدن های بی مقصد. از ایستادن های بی حاصل. از خندیدن های مصنوعی. و از من؛ خسته هست.... به خودم که عمیق تر نگاه میکنم تو را هم میبینم که در کنارم و گاهی در مقابلم ایستاده ای و این فرتوت و خسته را نزاره میکنی. تو چیز دیگری از من می بینی. تو مرا خو...
ادامه مطلب
چند وقت پیش با یکی از دوستان برای تنیس بازی کردن و بعد هم استخر قرار گذاشتم. دوست صمیمی که نه. یک دوست معمولی. خوب دوست معمولی هم که نه. یک همکار. یک همکار خاص یا همیشگی یا کسی که حداقل در واحد ما باشد هم نه. یک همکار معمولی که شاید به واسطه اینکه همبازی تنیس بود بیشتر از بقیه او را ملاقات می کنم. بیشتر از بقیه که نمیدونم دقیقا بیشتر از کی. فکر کنم دست کم 8 ماهی میشد که ندیده بودمش. شاید چون 8 ماهی میشه که تنیس بازی نکردم یا حال و حوصله استخر رو نداشتم. اسمش آناهیته. آناهیت نه. آناهید. و من سخت اسمش را قادر به ادا کردنم. چند باری رو کلمه دال آخر اسمش تأکید کرده ...
ادامه مطلب