دیشب بود.
آره ... دیشب بود که ذره ای از من در میدان انقلاب در خیابان جمالزاده در مقابل آش فروشی نیکوصفت، جا ماند.
برای خرید چند کتاب دانشگاهی به خیابان انقلاب رفتیم. پس از خرید کتاب، احساس گرسنگی باعث شد که سر از آش فروشی معروف منطقه در بیاریم. ازدحام جمعیت باعث شد به سختی خودمان را به جلوی کانتر سفارش برسانیم.
در لحظه ای که باید سفارش میدادیم به یک آن، خانواده ام (پدر، مادر و تنها خواهرم) از جلوی چشمم رد شدند. بی مهابا رو بهش کردم و گفتم میخوام یه ظرف آش هم برای پدر مادر خودم و یکی هم برای پدر مادر تو بگیرم. در مورد پدر مادر خودش در ابتدا مخالفت کرد. گفت زیاد آشِ بیرون رو دوست ندارن ولی به اصرار من تسلیم به خرید شد.... یه کاسه هم سفارش دادیم که همانجا بخوریم...
نخورد. حالا از سرلجبازی یا هر چیز دیگری گفت الان میل ندارم. چون نخورد، پس از دو سه قاشق اشتیاق خوردن در من نیز فروکش کرد لذا بقیه آش را در یک ظرف یکبار مصرف ریخته و از آنجا خارج شدیم.
دو قدم بیشتر نرفته بودیم که یک مرد مسن با چهره ای ژولیده و نامرتب با کیسه ای در دست به سمتم آمد. به کیسه آشِ در دستم نگاهی کرد. با دهانش مزه مزه ای کرد و با چشمان برق زده اش با اشتیاق گفت: آش رو چند خریدید؟
من که واقعا بی اطلاع از قیمتش بودم سری به علامت ندانستن تکان دادم و به آرامی نیز گفتم : نمیدونم.
پس از پاسخم شروع به رفتن کرد. حتی یک ثانیه هم درنگ نکرد.
به ظرف آش در دستم نگاهی کردم. گیج بودم. قدرت تصمیمگیری ام به صفر رسیده بود. برگشتم. امین پشت سرم بود. با نگاه دودل و متعجب گفتم: میتونم این آش رو بدم به اون آقا؟
بی درنگ گفت: چرا که نه. همون ظرفی که توو دستته رو بده.
سری به علامت رضایت تکان دادم و به سرعت سرم را به سمت آن غریبه برگرداندم تا مبادا گمش کنم. به ابتدای خیابان رسیده بود. دویدم که بهش برسم. داد زدم: آقاااا .... آقاااا ... وایستید.
برگشت.
نگاهم کرد.
ظرف آش را به سمتش بردم.
گفتم: این برای شما.
نگاهی کرد به ظرف و بعد به من.
سری تکان داد و گفت: نمیخوام.
تکرار کردم: ما باز داریم. مگه آش نمیخواستید؟ این برای شما.
دیگه نگاهم نکرد....
حتی یک نگاه کوچک.....
همونجور که پایین رو نگاه میکرد گفت: نه .. نه ... نمیخوام. نمیخوام ...
و ناپدید شد ... به یکباره در ازدحام جمعیت ناپدید شد.
و من ......... ماتم برد. ماتِ رفتنش شدم.
در یک لحظه دنیا روی سرم خراب شد. ملتمسانه به امین نگاه کردم و گفتم: نگرفت!!
امین: چرا؟!
من در حالی که اشک از چشمانم بی اختیار سرازیر شده بود: نمیدونم چرا .. ولی نگرفت ....
همینجور که نگاهش میکردم تکرار کردم: نگرفت .... چرا نگرفت؟؟؟ چرا؟؟؟ مگه آش نمیخواست؟ اگه نمیخواست پس چرا اصلا سئوال کرد؟
گریه امانم را بریده بود. پاک اختیارم رو از دست داده بودم. در دلم آشوب بود.
چرا نگرفت؟ چرا؟ چرا از من نگرفت؟ من رو لایق ندانست؟
علامت سئوال بزرگی که برای چند ساعت زندگیم را مختل کرد و باعث شد که آن غریبه برای همیشه در ذهنم حک شود.
برچسب: غریبه,غریبه آشنا,غریبه و مه,غریبه بهروز وثوقی,غریبه ابی,غریبه شاهرخ,غریبه به انگلیسی,غریبه خوش اومدی 2,غریبه توی غربت سیاوش,غریبه خوش اومدی 3,
نویسنده: پرهام کمالی