خرید بک لینک

سلام

از تو مینویسم.

امروز، وقت، و هوش و حواسم تنها سمت توست.

امروز که نه.

یک هفته ای هست که تو لحظه لحظه در ذهنم قدم میزنی.

قدم که نه. تند تند راه میروی.

بعضی وقتا هم میدوی. آنقدر سریع میدوی که گاهی، هم خودت به زمین میخوری و هم من، و هم روح و روانم، و هم احساسم.

اگر این مطلب بی سر و ته و گسسته از آب در آمد عذر میخواهم.

آنقدر در نوشتن از تو هیجان و ترس و اضطراب و غم و البته سیلی از بغض و اشک دارم که آنقدر که باید قادر به تمرکز در نوشتن نیستم.

سارای عزیزم امروز من از تو مینوسم و شاید فردا روزی، شخص دیگری از من. این است رسم زندگی. این است که تو امروز نیستی و شاید فردا من نیز.

سال 71 بود. اواخر سال. مادرت اولین کسی بود که متوجه تو شد. عزم بر حذف تو شد. تو آنقدر سفت و محکم در تصمیم آمدنت بودی که او نیز تسلیم خواسته اش شد.

24 مهر ماه سال 72 تو به دنیا آمدی. اگر تاریخ تولدت را اینقدر دقیق مینوسم برای کمک به حافظه نامعلوم آیندۀ بسیار نامعلوم خودم هست.

عزیز من، من آن زمان دختر 7 ساله ای بودم که با دیدن نوزاد دختر زیبایی همچون تو در پوست خود نمیگنجیدم. پدر و مادرت شیفته تو بودند. با آمدنت زندگیشان بلکل تغییر کرد. احساسات در خانه تان رنگ گرفت. وضعیت مالی پدرت بسیار بسیار رونق گرفت و خنده های شیرینت در خانهِ تاریکشان همچون خورشیدی زیبا شروع به درخشیدن کرد.

نمیدانم چگونه اسمت "سارا" شد. فقط یادم هست که پدرت دوست داشت نامت را "بی نظیر" بگذارد.

آن زمان نوزادان را قنداق می کردنند. قنداق کردن باعث میشد که نوزاد نتواند دست و پایش را تکان دهد و این امر منجر به سکون نوزاد در گهواره اش می شد. تو را نیز قنداق کرده بودند. چند ساعتی تنها بودی. بعد از چند ساعت که برای سر زدن به تو آمدند، تو را یه چند متری دور از تختت در وسط اتاق یافتند. تو سالم بودی!!

به واسطه شهری که در آن زندگی میکردی مار، رتیل و عقرب به کثرت یافت میشد. روزی را به یاد می آورم که ماری دور تا دور تختت حلقه زده بود و به طور حیرت آوری به تو آسیبی وارد نشد.

یا آن روز که تو از طبقه دوم فروشگاه رفاه به پایین پرتاب شدی و تنها یکی از دستانت شکست!!!

درست که به این حوادث فکر میکنم متوجه میشوم که انگار روزگار نیز تمایل زیادی به ماندنت در این زمین پست نداشت. روزگار به خوبی میدانست با ماندنت نظم طبیعتش را بر هم می زنی.

سارای عزیزم، یکشنبه، 6 تیر ماه سال 1395، مصادف با شب 21 ماه رمضان غروب غم انگیزی بود ...

ساعت نزدکی 7 بود. با امین از قبل تصمیم گرفته بودیم که شب 21 ماه رمضان در قم باشیم. وسایل سفر را کم و بیش آماده کرده بودم و چشم انتظار در بودم که بیاید. در این حین مادرم زنگ زد. به محضی که شماره اش را دیدم با خوشحالی گوشی را برداشتم و خودم را آماده کرده بودم که خبر قم رفتنمان را به او بدهم که ...

صدایش پریشان بود. بعضی کلمات را با لرزش ادا میکرد. تمام حرف من در همین کلمه خلاصه شد: خوبی؟

مادرم با صدای لرزان: نه درنا ... راستیتش خوب نیستم.

نگذاشت که من حتی بپرسم چرا خوب نیست؟ پشت سر هم ادامه داد: مامانم زنگ زد گفت زود خودتونو برسونید. سجاد، سارا را کشت. ما هم داریم میریم تهرانسر ببینیم چی شده.

شوکه شدم. دروغ چرا باور هم نکردم. ولی نگران شدم. گفتم: چی؟ یعنی چی؟کاری از دست من بر میاد؟ منم پاشم بیام؟

مادرم: نه تو نیازی نیست بیای فعلا. بزار بریم ببینیم چی شده. بهت خبر میدم.

قطع کرد. من با کلی سئوال در ذهنم: کشته؟!! کشته کلمه قشنگی نیست.!! مامان بزرگ نمیتونست کلمه بهتری برای نشون دادن عمق فاجعه نشون بده؟ احتمالا با هم دعوای لفظی داشتن و بعد هم در حد یه آسیب کوچک به سارا وارد شده... مامان بزرگ مثل همیشه داره موضوع رو بزرگ میکنه...

چند دقیقه ای گذشت. طاقت نیاوردم. دو مرتبه زنگ زدم ولی این بار به خواهرم.

من: مونا میشه بگی دقیقا چی شده؟ نرسیدید؟

مونا: نه هنوز نرسیدیم. خیلی ترافیکه. ولی درنا یه خبری هست. آخه احمدآقا به خاله فاطی گفته سریع خودتو برسون اینجا.

من با نگرانی ایی که هر لحظه بیشتر میشد: آره. قطعا یه چیزی شده. احمد آقا آدمی نیست که الکی حرفی بزنه. رسیدید سریع بهم خبر بدید.

قطع کردم. دلشوره تمام وجودم را گرفته بود. اگه واقعا چیزی شده باشه چی؟ خدای من کمکمون کن.

امین آمد. رنگ و رویم پریده بود. تمام بدنم بی حس شده بود. میلرزیدم. نگاهش کردم. از پریشانیه چهره ام فهمید که اتفاقی افتاده. سریع گفت: چیزی شده؟

من زبانم بند آمده بود. نمیدونستم چی بگم و چجوری بگم ....

تصمیم گرفتیم که ما نیز برویم.

تو ماشین نشستیم. هنوز توو پارکینگ بودیم. این بار به پدرم زنگ زدم.

با اضطراب گفتم: پدر چی شد؟ رسیدید؟

پدرم بی محابا، بدون مقدمه سازی، به سرعت گفت: من بیرون خونه هستم. مامانت و مونا رفتن بالا. کشتنش دیگه...

نگذاشتم ادامه بدهد. به قدری کلمه کشتنش روح و روانم را آتیش زده بود که فقط جیغ میزدم. از ته دل جیغ میزدم و میگفتم چیییییییییییییییییییییییییی؟ چی گفتییییییییییی؟ کشتنششششششششششششش؟

پدرم انگار متوجه شد که نباید اینقدر سریع و بدون مقدمه چینی این خبر را به من انتقال دهد. به سرعت گفت: درنا به اعصابت مسلط باش.

و من جیغ زنان گوشی را قطع کردم و رو به امین فقط داد میزدم: کشتنش. بابام گفت کشتنش. کشتنششششششششششش

امین نیز مات و مبهوت بود.

کل راه را گریه کردم و به امین میگفتم: تندتر برو. تندتررررررررررررررر

به سر کوچه رسیدیم. چه جمعیت عظیمی. دور تا دور خانه پر بود از آدم. پلیس ها درب منزل را محاصره کرده بودند. به سختی اجازه دادند که وارد شویم. با اینکه میدانستم جنازه بی جانش، جنازه غرق خون اش در پارکینگ است ولی هیچ تلاشی برای نگاه کردن جنازه به خود ندادم و به سرعت بالا رفتم. همه در حال گریه و و زاری بودند.

سارا جان، جیگرم وقتی آتش گرفت که از زبان بابایت که لحظه ای در جایش بند نبود اینها را شنیدم:

بهم گفت یه لحظه میرم پایین فلش سجاد رو بهش بدم. رفت پایین. دخترم روزه بود. دو سه ساعت مونده بود به اذان. از بیرون صدای جیغ اومد. فکر کردم زن و شوهر همسایه باهم دعواشون شده. صدا قطع نمیشد. هی بیشتر و بیشتر میشد. از خونه پریدم بیرون. در همون حین پدر سجاد هم از بیرون اومده بود با یه نون بربری توو دستش. هر دو از شدت صدای جیغ پریدیم توو پارکینگ. سجاد چاقوی بزرگی توو دستش بود. تا مارو دید چاقو رو پرت کرد سمت سارا و بعد فرار کرد. بابای سجاد سریع رفت سمت سارا. با دستش محکم گردن سارا رو که خون ازش فوران میکرد گرفت و به من گفت برید کمک بیارید. پریدم از خونه بیرون. توو حال خودم نبودم. داد میزدم مردم کمکم کنید. دخترم رو کشتن ..... برگشتم خونه. سارا در حالی که چادر خونه گیش توو سرش بود با دو دستش محکم گرفته بودش و به کنار دیوار پارکینگ تکیه دادده بود، چشماش رو بسته بود. صداش کردم. گفتم سارا؟بابا؟ سارا؟ یه لحظه چشاشو باز کرد و به من نگاه کرد و باز هم چشماشو بست... و دیگه باز نکرد.صداش کردم. صورتشو بوسیدم، لباشو بوسیدم ولی هیچی نگفت. هیچییییی ....

در این مدت هر بار که از پدرت خواستیم آرام بگیرد و اینقدر بی قراری نکند در جوابمان با دلی خون میگفت: من دو چیز رو نمیتونم از ذهنم پاک کنم. یکی صدای جیغ هاش در حین ضربه خوردن با چاقو که مدام در گوشم میپیچد و دیگری نگاهش وقتی صدایش کردم. چشمانش را باز کرد. به من نگاهی کرد و بعد در همان حالت چشمانش را بست و دیگر باز نکرد ...

سارای عزیزم 4 ضربه چاقو بهت زده بود. یکی پهلو، یکی شکم، یکی سینه و آخری هم توو گردنت (شاهرگ و شش هات). ضربه آخر که به شاهرگ زده بود باعث شد که تو به بیمارستان نرسی و همان جا در پارکینگ منزلتان فوت کنی.

سارا جان جمعیت عظیمی در تشیع جنازه ات شرکت کرده بودند. خیلی هاشون تورو نمیشناختند و فقط به خاطر عمق فاجعه ، به خاطر طرز وحشتناکی که تو به قتل رسیده بودی اونجا بودند.

سارای عزیزم به شخصه ذره ای قادر نیستم دردی که لحظه اصابت چاقو به بدنت کشیدی را متصور شوم.

همیشه حرف تو که میشد مظلومیت و آرومیت به یادم میامد. تو مظلوم بودی و در اوج مظلومیت با دهان روزه کشته شدی عزیزِ دلم.

سجاد در بازداشتگاه هست. مادرش بیمارستان است و پدرش هم پیرمردی شکسته شده است. پدرش هم در تشیع جنازه ات آمد و هم در مسجد به مناسبت سومین روزت. پدرش میگوید سجاد میخواهد هر چه زودتر او را اعدام کنید. آنها درخواست رضایت نمیخواهند بکنند. حتی پدرش میگفت اگر با اعدام سجاد آرام نمیشوید حاضرم در همانجا که سارا کشته شد خودم را آتش بزنم تا شاید آرام شوید....

سارای من آنقدر خبر مرگت سر و صدا به پا کرد که به سرعت پس از مرگت در روزنامه و اینترنت پر شد از اخبار دردآور کشته شدنت:


به گزارش خبرنگار حوادث باشگاه خبرنگاران تسنیم «پویا»؛ ساعت 18 روز گذشته خبر قتل دختر بیست و یک سالهای به نام نسیم در پارکینگ محل سکونتشان در منطقه تهرانسر از سوی مأموران کلانتری 150 تهرانسر به بازپرس کشیک قتل اعلام شد.

دقایقی بعد قاضی مرادی؛ بازپرس ویژه قتل پایتخت در محل قتل حاضر و مشخص شد این دختر جوان توسط پسر همسایه ساختمان محل سکونتشان با ضربات چاقو به قتل رسیده است و عامل این جنایت که بعد از ارتکاب جرم از محل وقوع قتل گریخته بود، پس از دقایقی با حضور در کلانتری تهرانسر خودش را قاتل دختر جوان معرفی کرده است.

طی تحقیقات به عمل آمده از پسر بیست و چهار ساله که دوران سربازی خودش را سپری میکند، وی انگیزه خود از قتل دختر جوان را شکست عشقی اعلام کرد و در اظهاراتش به مأموران گفت: با نسیم در یک ساختمان سکونت داشتیم، وی و پدر و مادرش در واحد مجاور منزل ما زندگی میکردند و همسایه دیوار به دیوارمان بودند، نسیم دانشجوی رشته علوم تغذیه بود، از حدود چهار سال قبل با وی آشنا و دوست شدم و به او علاقهمند بودم اما او هیچ وقت به ابراز علاقه من پاسخ نمیداد، چند روز قبل فهمیدم که پسر جوانی از او خواستگاری کرده و نسیم با این پسر جوان در ارتباط است که این اتفاق باعث کدورت شدید و نفرت من از او شد.

وی لحظه وقوع قتل را اینگونه به مأموران شرح داد: ساعتی قبل از آشپزخانه منزلمان چاقویی برداشتم و به این بهانه که برای نسیم کادو خریدهام، او را به پارکینگ ساختمان کشاندم، زمانیکه نسیم به پارکینگ آمد در یک فرصت مناسب با چاقو ضرباتی به پهلو، سینه و گردنش وارد کردم و از آنجا فرار کردم اما بعد از دقایقی تصمیم گرفتم خودم را به پلیس معرفی کنم.

سرانجام با دستور قاضی مرادی، پسر جوان برای ادامه تحقیقات در اختیار مأموران اداره آگاهی قرار گرفت و جسد مقتول نیز به پزشکی قانونی منتقل شد.

انتهای پیام/

روحت شاد مهربان

برچسب: سارا نائینی,سارا,سارا عبدالملکی,سارا منجزی,سارا باهنر,سارا شاهی,ساراسحر,سارا کاظمی,سارافون,سارا همتی, نویسنده: پرهام کمالی تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 3:34

صفحه بندی