خرید بک لینک

سلام

بعد از مدت ها سلام. سلامی از جنس او. او که هر چه داریم از اوست.

درست هفته پیش بود که با خانم دکتر گرم صحبت بودیم. در لا به لای حرفام یکی از سوال هایی که ذهنم را درگیر کرده بود را بیان کردم.

"خانم دکتر، چطور میشه یکی که اینقدر بدی به دیگران میکنه، کسی که اینقدر پشت سرش آه و نفرینه ، داره اینقدر خوب زندگی میکنه. بدون هیچ مشکلی در پول و جاه و مقام غرق است ."

خانم دکتر اون روز بهم گفت اولاً شاید از دید ما این آدم، لبریز از صفات منفی باشد ولی در محضر خدا فردی قابل احترام باشد. و ثانیاً شاید هم خدا این آدم رو به حال خودش رها کرده و هیچی بدتر از رهایی نیست.

زیاد قانع نشدم ولی دلیلی هم برای ادامه بحث ندیدم. در نتیجه سکوت کردم و از اتاق خارج شدم.

و امروز:

خانم دکتر به محضی که وارد اتاقش شد صدایم کرد و گفت یک اتفاقی دیشب برایم افتاد که میخوام برایت تعریفش کنم. چون آن اتفاق باعث شد که یادت بیفتم.

برایم خیلی جالب شد که بدونم اون اتفاق چی بوده. لذا سراپا به خانم دکتر گوش سپردم.

خانم دکتر برایم از آیه های 17 تا 27 سوره اسراء گفت. آیه هایی که در ابتدا به سوالی که هفته پیش از خانم دکتر پرسیده بودم اشاره میکرد. نوشته بود "هر کس متاع عاجل و زودگذر دنیا را طالب است متاع دنیا را به او می دهیم و سپس دوزخ را نصیب او میکنیم که با نکوهش و مردودی به جهنم در آید. " در آیه های میانی صحبت از احترام به پدر و مادر بود که تحت هر شرایطی باید محترم شمرده شوند. و سپس در اواخر آیات از ریخت و پاش و زیاده روی در بخشش شروع شد و از بندگان میخواست که در هر کاری حتی بخشش نیز اسراف نشود. 

پس از پایان صحبت های خانم دکتر از احساس روز قبلم به او گفتم. دیروز در همین ساعت ها بود که داشتم بشدت از همکارم در مقابل خانم دکتر گله و شکایت میکردم و نکات منفی رفتارش را میشماردم. خانم دکتر هم به دقت گوش میکرد و جاهایی نیز حرفهایم را تأیید و یا تکمیل میکرد. پس از آنکه به منزل آمدم. ناگهان همکارم از جلوی چشمانم رد شد. و تمام قضاوت هایی که در موردش کردم نیز. به شدت پشیمان شدم. پشیمان از بیان گله ها و شکایت هایم. پشیمان از غیبت هایی که پشت سرش انجام دادم. خودم را یک آدم کثیف و بدجنس دیدم. از خودم بی زار شدم. غمگین شدم. و از خدا طلب بخشش کردم.

حال امروز سوالم این بود: " من تمام قضاوتهایی که در مورد همکارم کردم درست بودند. هیچ کلمه ای نه زیادی گفتم و نه کم. ولی چطور میشود منی که تمام حرفهایم عین واقعیت بودند به اینگونه تمام شب ذهنم و روح و روانم درگیر قضاوتهایم شد و احساس بیزاری و شرم از خودم کردم و آن فردی که یکی از ظالمین است و به ناحق و از روی قرض ورزی پشت سر دیگران سخن میگوید و از هیچ آسیبی نسبت به دیگران دریغ نمیکند به اینگونه آرام و راحت زندگی میکند و هیچ عذاب و ناراحتی ایی از این موضوع حس نمیکند؟"

خانم دکتر لبخندی زد. گفت تمام حرفهای دیروزت درست بودند. من به خوبی این را میدانم. و اون عذاب وجدانت نشانه خوبیست. نشانه این است که به خدا هنوز وصلی. و خدا تو را رها نکرده است. اینکه پس از ارتکاب گناه احساس ندامت کنیم این نشانه خیلی خوبیست ولی کسی که هیچ احساس ندامتی نکند و پی در پی به کار خویش ادامه دهد مورد پذیرش نیست. و نشان از جدایی اش از خداست....

سخت مشغول گوش کردن به حرفهای خانم دکتر بودم که ناگهان لوستر بالاسرم بی اختیار شروع به لرزیدن کرد. لرزشی به نسبت زیاد. خانم دکتر ناگهان به بالا سرش نگاه کرد و مرا نیز که متوجه این لرزش نشده بودم را آگاه کرد. لوستر می لرزید. پنجره ها بسته بودند. هیچ وسیله گرمایشی و سرمایشی هم روشن نبودند که باعث این لرزش شوند. لوستر بی اختیار می لرزید. به سرعت از اتاق خارج شدم تا لوسترهای اتاق های دیگر را چک کنم که آن ها نیز می لرزند یا خیر. هیچ کدام نمی لرزیدند. هیچ کدام.... من و خانم دکتر متعجبانه به همدیگر خیره شده بودیم. اشک از چشمانمان جاری شده بود. چه میدیدیم؟ نشانه ای از خدا. زیبا و با شکوه بود. و غیر قابل توصیف. سریع یکی از دعاهایی که ذهنم را درگیر کرده بود را با خودم به آرامی زمزمه کردم. 

خدایا، بابت نشانه ات ممنون.

برچسب: نویسنده: پرهام کمالی تاريخ: سه شنبه 21 فروردين 1397 ساعت: 13:17

صفحه بندی