دوست صمیمی که نه. یک دوست معمولی.
خوب دوست معمولی هم که نه. یک همکار.
یک همکار خاص یا همیشگی یا کسی که حداقل در واحد ما باشد هم نه.
یک همکار معمولی که شاید به واسطه اینکه همبازی تنیس بود بیشتر از بقیه او را ملاقات می کنم.
بیشتر از بقیه که نمیدونم دقیقا بیشتر از کی. فکر کنم دست کم 8 ماهی میشد که ندیده بودمش.
شاید چون 8 ماهی میشه که تنیس بازی نکردم یا حال و حوصله استخر رو نداشتم.
اسمش آناهیته. آناهیت نه. آناهید. و من سخت اسمش را قادر به ادا کردنم. چند باری رو کلمه دال آخر اسمش تأکید کرده و من باز هم ت را به د در اولویت قرار میدهم. هر چند که این اتفاق کاملا بی اراده من صورت میگیره و هر بار که میخوام نامش را بر زبان بیاورم بی اختیار اول ت میگویم و بعد یادم میفتد که ت نبود. د بوده است.
اکثر زمان هایی که از شدت خشم و ناراحتی دلم میخواسته بر توپ سبز کوچک تنیس ضربه بزنم همچون یاری باوفا در کنارم بود.وپا به پایم سر تا سر زمین تنیس را در سکوت دوید.
بازیش از من بهتر است. نه خیلی بهتر ولی بهتر.
مثل خیلی آدم های دیگری که در زندگیم آمدند و رفتند دختر معقول و دوست داشتنی به نظر میرسد.
به واسطه جایی که کار میکنم زیاد کسی علاقه مند به دوستی با من نیست. اولش خیلی خوشحال به سمتم می آیند و به محض اینکه متوجه میشوند در کدام بخش مشغول به کار هستم به سرعت و با ترس خاصی از من فاصله میگیرند.
البته باید بگم که همه افراد به این شکل نیستند. یک عده نیز بعد از شنیدن این موضوع بیشتر از قبل سعی در برقراری ارتباط میشوند و خیلی زود پی به هدفشان میبرم. به گمانشان دوستی با من برایشان در پیمودن راه های موفقیت شغلی دو سر برد است.
آناهید از جنس اول نیست. از جنس دوم هم به گمونم نیست که اگر هم باشد بازیگر تواناییست که من نتوانستم به این حقیقت پی ببرم. یک دوست معمولیس که شاید با درد و دل معمولی اش از اوضاع نابسامان واحدشان میخواهد خود را آرام کند.
آخرین باری که دیدمش بعد از بازی تنیس با هم یک ساعتی را در استخر مجموعه گذراندیم.بهانه خوبی شد که بیشتر از قبل با هم صحبت کنیم. در خلال حرف هایش از شخصی به نام دوست حرف زد. میگفت یک دوست خیلی صمیمی داره. یک دوستی که از سال های خیلی قبل یعنی درست زمانی که مدرسه میرفت تا همین الان در کنارش لحظه به لحظه نفس میکشه. از دوست پسرش هم گفت. از شدت رابطه شان. از هدفهایش و و و.
نوبت به من رسید. گفت تو چی؟ بهم سربسته گفته بودی با کسی که الان ازدواج کردی یک زمانی طولانی دوست بودی ولی از دوستات حرفی نزدی.
من در حالی که درست منظورش را از کلمه دوست فهمیده بودم ولی سعی کردم خودم را به نفهمیدن موضوع بزنم ، گفتم: خوب امین دوستمه دیگه. با هم دوست بودیم و بعد ازدواج کردیم.
آناهید: نه منظورم شوهرت نیست. دوستای دخترت رو میگم. با کدومشون الان در ارتباطی؟
من با کمی مکث: من دوستی ندارم. یعنی هیچ وقت نداشتم. یعنی تا به حال نتونستم با کسی دوست باشم. یعنی هیچ وقت توو زندگیم قادر به نگه داشتن دوستام نبودم. دوستای من در لحظه دوست من بودن. بعد به طور عجیبی رفتند.
آناهید در حالی که واقعا متعجب شده بود: مگه میشه کسی هیچ وقت دوستی در زندگیش نبوده باشه؟
من: نمیدونم. شاید. میدونم که عجیب به نظر میرسه ولی واقعا من هیچکس هیچوقت در زندگیم برایم نموند جز کسی که الان دارم باهاش زیر یک سقف زندگی میکنم.
حس کردم آناهید قانع نشد لذا ادامه دادم: میدونی چیه آناهید. بگذار یک واقعیتی رو بگم. من باید اعتراف کنم که اصلا بلد نیستم با کسی دوست باشم. بلد نیستم یک دوست رو توو زندگیم نگه دارم. من به خوبی میدونم که کسی جز خودم در این وضعیت مقصر نیست. من همیشه توقع ام در دوستی از طرف مقابل خیلی زیاد بوده. من همیشه دوست داشتم دوستم فقط با من باشه. هیچ وقت نتونستم این موضوع رو برای خودم هضم کنم که این آدم میتونه در یک لحظه با 10 نفر به طور همزمان دوست صمیمی باشه. میدونم این موضوع هیچ چیز جز خودخواهی من رو نشون نمیده....
در حالی که چهره آناهید به مانند علامت تعجب شده بود با خنده ادامه دادم: یادمه وقتی کوچیک بودم یک دوست صمیمی داشتم به نام هانیه خراسانی که از اول ابتدایی باهاش دوست شده بودم. فکر کنم کلاس سوم بودیم که دیدم علاوه بر من با همکلاسی های دیگه مون هم دوسته. این موضوع خیلی اذیتم کرد. یک بار با همون دستای کوچیکم مقنعه اش رو محکم کشیدم سمت خودم و گفتم: چرا با بچه های دیگه هم دوستی؟ مگه من دوست خوبی برای تو نبودم؟ این موضوع داره منو اذیت میکنه و اون هم خیلی خونسرد گفت خوب ما باهم دوستیم. با بچه های دیگه هم دوستم. منظورت رو متوجه نمیشم....
راستش خیلی سرخورده شدم. چقدر گریه کردم تا تونستم بیخیال هانیه بشم. باخودم گفتم هانیه دوست واقعی نبود. اگه بود با بچه های دیگه نیز دوست نمیشد.
رفتم راهنمایی. تا راهنمایی هیچ دوستی نداشتم. یعنی کلا از همه زده شده بودم. توو راهنمایی با یک دختر دوست داشتنی به نام ساناز نخستین داوری آشنا شدم. دختر دوست داشتنی ایی بود. به سرعت بهش وابسته شدم منتهی اون هم به مانند هانیه بود. بعد از چند وقت دیدم با همکلاسی های دیگه نیز در ارتباطه. دیگه روم نمیشد مستقیم ازش گله کنم. لذا به طور متناوب چندین نامه برایش نوشتم و به طور مستقیم و غیرمستقیم بهش گفتم که خیلی دوستش دارم و دوست ندارم کسی بین من واون قرار بگیره. یادم نیست چرا رابطه مان بهم خورد. فقط یادمه که سرخورده تر از قبل شدم. دیگه بعد از اون تصمیم گرفتم با هیچ کس خیلی خیلی صمیمی نشم. و هر کس رو فقط برای همان موقع نگه دارم. مونا زندیه، لیلا بیژنی پور، حدیث برزو، سمیرا قبادی و و و آدمای زیادی توو دوران مدرسه در زندگیم آمدند و رفتند و من دیگه هیچ وقت گله ای از هیچ کدامشان نکردم چرا که به بودنشان دیگر دل نبستم که فردا روزی نبودنشان غمگینم نکند.
دیگه کاملا یاد گرفته بودم هر کسی رو فقط برای همان لحظه و موقعیت در زندگیم وارد میشوند، حفظ کنم و بعد از آن بدون هیچ چشم داشتی خودم در بهم زدن آن رابطه دست پیش را بگیرم.
راستش شاید قبل از 16 سالگی خیلی مشتاق بودم یک دوست صمیمی داشته باشم ولی بعد از آمدن امین در زندگیم بالکل بی خیال همه دختران دور و برم شدم. امین به راحتی جای همه را برایم گرفت. هم دوست بود برایم هم یک معشوق سینه چاک.
نسیم مرادآبادی، ساناز اسعدیان، مهتاب غنی پور و الناز ترابی دخترای دیگری بودند که در دورانی که با امین دوست بودم با آن ها نیز در ارتباط بودم. دوستشون داشتم ولی نشد که بمانند.
( یکی از دلایل نوشتن این مطلب حفظ کردن نام دوستان دختری هست که تا امروز در زندگیم بوده اند)
برچسب: دوست یابی,دوستت دارم,دوست دختر,دوست,دوست دختر یابی,دوست داشتن,دوستی ها,دوستی,دوست یابی تهران,دوست خوب,
نویسنده: پرهام کمالی