
سلام از تو مینویسم. امروز، وقت، و هوش و حواسم تنها سمت توست. امروز که نه. یک هفته ای هست که تو لحظه لحظه در ذهنم قدم میزنی. قدم که نه. تند تند راه میروی. بعضی وقتا هم میدوی. آنقدر سریع میدوی که گاهی، هم خودت به زمین میخوری و هم من، و هم روح و روانم، و هم احساسم. اگر این مطلب بی سر و ته و گسسته از آب در آمد عذر میخواهم. آنقدر در نوشتن از تو هیجان و ترس و اضطراب و غم و البته سیلی از بغض و اشک دارم که آنقدر که باید قادر به تمرکز در نوشتن نیستم. سارای عزیزم امروز من از تو مینوسم و شاید فردا روزی، شخص دیگری از من. این است رسم زندگی. این است که تو امروز نیستی و شاید فرد...
ادامه مطلب