
چند وقت پیش با یکی از دوستان برای تنیس بازی کردن و بعد هم استخر قرار گذاشتم. دوست صمیمی که نه. یک دوست معمولی. خوب دوست معمولی هم که نه. یک همکار. یک همکار خاص یا همیشگی یا کسی که حداقل در واحد ما باشد هم نه. یک همکار معمولی که شاید به واسطه اینکه همبازی تنیس بود بیشتر از بقیه او را ملاقات می کنم. بیشتر از بقیه که نمیدونم دقیقا بیشتر از کی. فکر کنم دست کم 8 ماهی میشد که ندیده بودمش. شاید چون 8 ماهی میشه که تنیس بازی نکردم یا حال و حوصله استخر رو نداشتم. اسمش آناهیته. آناهیت نه. آناهید. و من سخت اسمش را قادر به ادا کردنم. چند باری رو کلمه دال آخر اسمش تأکید کرده ...
ادامه مطلب